صفحه اصلی   | تماس   |   RSS




سایت های جانبی










نظر خوانندگان
علي به آئين 9/17/2007 6:52:22 AM
ای ميل: azadadab@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
داستان زندگي هزاران انساني است . که در سخت ترين شرايط وبا کمترين مطالعه آرماني را پذيرفتن و در هنگام عمل با توجه به ظرفيت شان دوام آوردن .
اين ظرفيت شامل مطالعه . تفکر و قدرت تصميم گيري است که تنها زندان رفته ها آن را درک مي کنند. و پيرو صحبت آقاي سالاري بايد گفت چريک ايراني باتمام عشق وعلاقه اي که به مردم داره هيچوقت خودشو به مردم درست معرفي نکرده و براي همين وقتي به زندان مي افته تازه فکر مي کنه که چرا پرچ م نشده
در کل خوب بود و اميدوارم يشتر بنويسي.
 
امين 4/9/2007 8:43:03 AM
ای ميل: mn_abaspour
نشانی اينترنتی:
مرسي خيلي خوب بود من امروز همين جوري اومدم اين جا اميدوارم دوباره بيام راستي مي شه داستان براتون بفرستم؟
آرام
پیش از هر چیز متشکرم از توجه شما، اما بايد بگويم اين وبلاگی است که فقط نوشته های خودم را در آن منتشر می کنم، اما اگر مایلید داستان بفرستید، می توانم آن را در وبلاگ دیگرم «مهرهرمزم منتشر کنم. در این آدرس: www.aliaram.blogfa.com
موفق باشید.
 
شهاب 4/8/2007 4:50:16 PM
ای ميل: shahab1385@yahoo.com
نشانی اينترنتی:
عالی بود. دوبار آن را خواندم و هر بار تحت تعثیر قرار گرفتم. امیدوامر به کارت ادامه دهید.
با احترام
شهاب
 
دلسرد تنها 4/26/2005 1:19:23 PM
ای ميل: dell-sard dell-sard@tanha.com
نشانی اينترنتی:
آرام عزیز
میخواستم که پا به پای شما بیایم ، با آنکه داستان شما کوتاه بود (که میتوانست کوتاهتر هم باشد)دلم و نفسم گرفت و ماندم . انگار شما عصاره یک نسل را ازجان من میگرفتید و در حلق داستا نتان می چکاندید. که مثلا تبش فرو بنشیند و اتفاقا افاقه کرد و سریعا به لرز نشست .حالا ممکن است با یک پیچه پشمی یا پناه بردن به یک اجاق خودم را گرم کنم تا تشنج نگیرم . ولی اشکها و گریه هایم را چه کنم ؟ نا ک و و سکته ای که می زنم ؟ رعشه ای که به جانم افتاده ؟ من نمیدانم چند ساله ای . شما اگر این لحظه ها را لمس نکرد ه ای ، من از همینجا دست شما را میبوسم و اگر واگویه دل دردمند شماست ،دست و پایتان را.
ما به این ها زنده ایم و با این تفاوت که هر دوره ای آرمان های خاص خودش را داشته و دارد.
چه کسی باور دارد که قهرمان داستان شما همینجور الا بختکی آمده و خودش را فروخته و پشت پا زده به همه آن ایمانٍ خواستن و داشتن برای دیگران ؟چنان که لمس یک کاغذ شرم آور خودفروشی در ته جیبش گاهی او را به تب میبرد و گاه به لرز .- هیچ کس چنین باوری ندارد -.
یخم گرفت . نمیدانم شما دندان سر نشده کشیده ای یا نه ؟ دردناک است و چاره نداری و می کشی . اگر غش نکنی ، ساعاتی طولانی تا سلول های مغزت تیر می کشندو کرخت می شوند و حالا دور گونه ات را با دستمال بسته ای تا درد فرو بکشد و در اتوبوسی لکنته نشسته ای که ترا به آن آدرسهای غریب می برد و آدمهایی که نه تنها به تو فکر نمی کنند حتی به فکر خودشان هم نیستند . اینها اگر در خود نپیچند می میرند و اگر بقچه نشوند یخ می زنند .چه انتظاری از این مصالح ساختمانی...
ایکاش از همان پل - همان پل پرت میشدیم . شما با چه نیرویی آن بالا مانده ای؟ولی من اگر خودم را نکشته ام پس این پایین چه میکنم ..... موفق باشی.....
نه ! مگویید ، مگویید
به تما شا یش بنشینم .
من ندارم دل فواره جوشا نی را دیدن
که کنون اندک اندک
می نشیند از پای ،
و توانا یی پروازش
اندک اندک
می گریزد از تن....
لورکا پاییز 83

 
علی سالاری 4/21/2005 12:09:37 PM
ای ميل:
نشانی اينترنتی:
موضوع داستان «آرمان بربادرفتهً یک چریک»، حکایت مردی است که درجوانی شکل مبارزهً مسلحانه را برگزیده ، به زندان افتاده ، شکنجه شده است و از پای چوبهً تیرباران، سالم اما سرشکسته و تسلیم بازگشته است و اینک در میانسالی و در ابتدای داستان آقای علی آرام، در پایان اولین روز کاری به مرور خاطرات خود می پردازد. این مرور گذشته اورا به "حال" ی پیوند می دهد که هرچند برایش شادی آور و سرور آفرین است اما گذر از دهلیز ها و تونل های تو درتو و تاریک و روشن خاطرات، به تدریج برنگرانی هایش می افزاید . زمانی که متوجه می شود صاحب کارخانه ای که اینک درآن مشغول به کار شده است همان کارخانه دار سابق است که درسرکوب و قتل کارگران اعتصابی دست داشته و رفیق سابق اورا نیز بکار گماشته است از زور ناراحتی تصمیم به خودکشی می گیرد. اما سروشی غیبی به او نهیب می زند که << خودکشی بيفايده است! حتی اگر خودت را هزاران تکه کنی. همانطور که تسليم مرگ شدن در گذشته بيهوده بود. شايد بتوانی رنج بکشی، آنقدر که پاک شوی، آنقدر که پالوده شوی، آنقدر که وجودت برای زندگی تازه آماده شود.»
چنانچه من می خواستم و یا پیش از این که نقطهً پایانی را بر انتهای داستانتان بگذارید می توانستم توصیه ای بشما بکنم این بود که منظر روایت تان را عوض کنید تا هم وسعت دید بیشتری پیدا کنید و هم جلوی رخنهً احساسات و عواطف را درداستان بگیرید. درزاویه دید سوم شخص دیگر از این تمهید ها ی ندای غیبی و نیروی نامرئی و ... برهذر خواهید بود . من معتقد به سنگدلی و بیرحمی درروایت هستم و اگر غیر این باشد نخواهیم توانست از داوری جانبدارانه درامان باشیم و تعمدا" و از روی عناد خواننده و مخاطب را درگیر احساسات خودمان خواهیم کرد. مگر قرار نیست خوانندگان داور نهائی باشند؟
از همان لحظات اولیه متوجه شخصیت مذبذب و بی ثبات مردی می شویم که چه دردوران مبارزه و چه درجریان زندان ثبات و مقاومت لازم را نداشته و دیدگاهش نسبت به کارگران و جامعه نگاهی احساسی و غیر علمی و بدوی است . او به پیرمردی که معلوم نیست کاروحرفه اش چیست بی آنکه معنا و ذهنیتی از آن داشته باشد لقب پرولتاریا می دهد و از نشستن درکنار آنان کراهت دارد. با همین دیدگاه نیز اسلحه به دست گرفته است و به جنگ کارخانه دار رفته است و انتظار داشته است این پابرهنگان درخود فرورفته و غمگین از او پرچم بسازند. درطول داستان به ابهامات شخصیتی مرد افزوده می شود و نویسنده نمی تواند قدمی درجهت ابهام زدائی از شخصیت مرد بردارد . به نظر من این ازهمان عیوب زاویه دید اول شخص است که آزادی را از نویسنده می گیرد و دست وپای او را می بندد. تغییرو تحول درشخصیت افراد باید در نحوه ً رفتار و افکار آنان متجلی شود نه در کلام نویسنده و تلقینات او . پس از آزادی و برای اشتغال پیش رفیقی می رود که درزندان بنا به توصیه همان کارخانه دار چند تن از کارگران اعتصابی و دستگیر شده را زیر مشت و لگد مجروح و مقتول ساخته و به پاس همین خوش خدمتی اکنون مدیر همان کارخانه شده است . هنگامی که همین مدیر کارخانه یک برگه چک توی جیب او فرو می کند، دیگر همه چیز را فراموش کرده و کارگران و زحمتکشانی را که موقع غروب، خسته و اندوهگین و بی رمق به خانه هایشان برمی گردند به شکل" دسته ای زنبور سياه در حال وزوز" می بیند. آن نحوه کار ، این نحوه برخورد را نیز درپی دارد. او همیشه به خود دروغ گفته است . اگر قرار بود او به نوعی آگاهی برسد هیچگاه پیش رفیق سابق با آن سابقه ای که درپرونده اش داشت نمی رفت. اکنون که پذیرفته است دیگر زمان کارکردن و امرار معاش است با رسوبات افکار جوانی و زمان پیش از زندان به مسائل نگاه می کند. برای همین است که به نوعی پوچی می رسد و به استقبال خود کشی می رود. اگر خودکشی نکند به افیون پناه می برد. زیرا به این آگاهی رسیده است که اگر مبارزه را به یک کوه پیمائی تشبیه کنیم، نه او و نه رفیقش و نه دیگران، به دامنه هایش نیز نرسیدند. زیرا مبارزه را تنها در اسلحه به دست گرفتن دیده اند. اکنون که سن و سالی ازاو گذشته است و توانائی و امکان اسلحه دردست گرفتن را درخود نمی بیند به این باور می رسد که باید آنقدر رنج بکشد تا پاک شود و برای زندگی تازه آماده شود. عنوان داستان هرچند بیان کنندهً افول یک مبارز است اما مشخص نیست منظور خود راوی است یا رفیقش "ممد " یا هردو . پایان بندی داستان ازبخش های ناروشن داستان شده است . زیرا نویسنده به چند جمله کلی بسنده کرده است .

 

نظر بدهيد

نام:

ای ميل:

نشانی اينترنتی:

پيام:

 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است