صفحه اصلی   | تماس   |   RSS




سایت های جانبی












جدایی

جدايی
علی آرام


آنقدر دوستش داشت که قبول کرد با پای خودش بيايد. بعد تا بخود آمد فهمید همه چیز به پایان رسیده است. حال و روز کسانی را داشت که لحظه وداع، تازه میفهمند چه اتفاقی افتاده است و نمیخواهند دمهای آخر را از دست بدهند. هنوز دفتر اصلی را امضا نکرده بود. خواست توی سالن انتظار از این دمهای پرارزش واپسين استفاده کند. هر دو روی نیمکت نشستند. زن سرش را پایین انداخت و به زمين خيره شد. موزاييک های کف چرکی و سياه بود. احساس کرد همه چیز سیاه است. زمين، ديوار و ميز و صندلی ها. حتی آدم ها با لباس هايشان و دل هايشان. خودش بیشتر از همه سیاه بود. چادرش و بدتر از آن روسری سياهی که از زير چادر بيرون زده بود. همان روسری که شب ها هم از سرش بر نمی داشت و با آن می خوابيد. اما همه چی از شبی شروع شد که خواب ديد کسی توی تاريکی روسری اش را از سرش کشيد و توی رودخانه انداخت. تا خواست بگيردش، آب خروشان آن را ازش دور کرد. از يادآوری خوابش گريه اش گرفت. ـ بعد هم ناخودآگاه با دستش روسری اش را لمس کرد. ـ سرجايش بود، اما انگار خيس بود. در آن لحظه هم گريه اش گرفته بود. نفسش را فرو داد و سرش را کمی بالا آورد. سالن شلوغ و غمبار بود. فضای آن از دود سیگار تيره و مهآلود شده بود. بوي سيگار همراه با عرق پلشت گريزنده، چنان با خس خس خفناک نفسها در آميخته بود؛ که همزمان بوی جدایی و وداع میداد. هنوز درست نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است، اما فکر کرد مهم نیست.

مرد به ساعتش نگاه کرد و گفت: «نمیدونم چی بگم؟ اما خوشحالم که قبول کردی»

«مهم نیست، میدانی که چند سال گذشته؟ هفت سال.»

«درسته، اما تو هنوز جوونی. تازه بيست و پنج سال بيشتر نداری.»

«مهم نیست، چیزی که مهمه تو هسی.»

سرش را کج کرد و آهسته زمزمه کرد: «شاید بهتر بود از اول این بازی را شروع نکرده بودیم.»

«ساکت باش.»

جدی شد و تندی گفت: «چی گفتی؟»

«هیچی، با تو نبودم. خیلی تکون میخوره.»

«آه، یادم رفته بود. اذیتت می کنه.»

«درسته، وقتی خودمو جمع می کنم یکریز وول میخوره. »

چند لحظه به سکوت گذشت. مرد باز به عادت همیشگی به ساعتش نگاه کرد. زن به ديوار تکيه داد و حدس زد می خواهد توصیههای همیشگی را تکرار کند که بایس سقط میکردی. اما این را نگفت؛ در عوض بدون اين که به او نگاه کند، با نجوا گفت: «انگار کمی خودمو گناه کار میدونم. مثه کسی که تاب مبارزه نداشته باشه و بخواد از معرکه فرار کنه.»

زن ساکت بود. خواست بگوید؛ اين فکرها شگون ندارد، اما هيچی نگفت. بعد ياد حرف های خواهرش افتاد؛ که مرتب می گفت: مردک لقمه ما نبود. ـ خواهرش از اول از او خوشش نمی آمد و مردک صدايش می زد ـ و گفته بود: اگه راستی تو رو دوست داره، به ظاهر هم که شده اقرار کنه. اما خودش با سیاه بازی موافق نبود. دین که زورکی نیست. پدر و مادر شوهرش هم موافق نبودند. بعد از ازدواج آنها گذاشتند و برای هميشه رفتند. اما آنقدر داغ عشق بودند که اهميت ندادند. شوهرش توی سازمان دولتی استخدام شد. اوایل مشکلی نداشتند، شايد برای اينکه کسان زیادی نمی دانستند، اما همين که يکی گزارش داد و برايش پاپوش دوخت، اول از کار بيکار شد، بعد هم زندان. پس از آزادی بیکار بود و مجبور شدند از پس اندازشان بخورند. کاری که می دانستند نمی توانند زياد ادامه بدهند. تا اين که آن زن پيدايش شد.

اتاق انتظار خلوت شد و بیشتر صندلیها خالی شده بود. خواست بلند شود شايد کمتر وول بخورد، اما فکر کرد نبايد این دمهای آخر بين شان فاصله بیفتد. این جوری بوی تنش را بیشتر استشمام میکرد، مثه اون روزها که از بیرون میآمد و پیش از هرکاری بغلش میکرد و سرش را تو موهايش فرو میکرد. اما ديگر شبیه گذشتهها نبود. قوز میکرد و اخمو شده بود. با اينکه لباس مرتبی پوشیده بود، اما ته ریش سیاه و نامرتبی هم تو صورتش سبز شده بود که چهرهاش را زشت و زمخت کرده بود. با اين همه دوستش داشت و عاشقش بود. حتی فکر کرد آن زن اجازه نداشت جای او را بگیرد.

«هنوز باورم نمیشه، انگار دارم خواب میبينم.»

«درسته، همهاش یک خواب بود. اما به تو بيشتر سخت گذشته، اينطور نيس؟»

«نه... هفت سال، شاید هم کمی بیشتر یا کمتر، همهاش یک خواب بود، شاید هم مثه يه رویا... اینقده تکون نخور.»

«خیلی تکون میخوره »

«درسته. نگا کن چه لنگ و لقدی میزنه.»

لبخندی زد و گفت: «انگار عجله داره زودتر بیاد.»

«شاید!»

به نرمی گفت: «شاید وقتی بیاد، دیگه تنها نباشی.»

«تنهایی مهم نیس. چیزی که براستی مهمه؛ این نيس. مگه نه؟»

«آره... آره.»

هیچکس نمی دانست ـ بجز خواهرش و البته او ـ همان که می خواست شوهرش را با خودش به خارج ببرد. ـ خواهرش يکريز می گفت: ديوانه شده ای، چرا تن به اينکار می دی؟ مردک آنقدر ارزش ندارد برايش چنين فداکاری کنی. بعد صدايش را عوض می کرد و به غيظ می گفت: زنی را با بچه تو شکم بذاری و فلنگو ببندی؛ زهی به اين مردانگی. بعد هم گفته بود: اگه بذاری دوتایی سرت کلاه بذارن، ديگه نه من و نه تو. دیگه حق نداری اسم اونو پيشم بياری. و يادش آمد که خواهرش از او کوچکتر بود؛ اما جدی و واقع بین بود. هر چه سعی می کرد بگويد شوهرش را مجبور کردند وگرنه آنها عاشق هم هستند؛ خواهرش بیشتر عصبانی می شد و داد می زد: بخدا که خیلی احمقی. تازه فهمید تا حالا هیچی از اون نمی داند. يکباره پرسيد: «دختره يا بيوه؟»

شوهرش انتظار نداشت. با چشم هاي متعجب نگاهش کرد. به بازوهای لاغر و بلوز گشادش که از لای چادر پيدا بود، و موهايی که روی پیشانی و چشم‌هایی غمگین و نگرانش ريخته بود. بعد چهرهاش درهم شد. کمی سرش را پايين گرفت و به تلخی گفت: «از دستم دلگيری؟»

فکر کرد کاش به حرف خواهرش گوش کرده بود. وسوسه شد همه چی را بهم بزند. خواست بگويد دوستش دارد و نمی تواند قبول کند که از هم جدا شوند. و می خواهد دوباره همه چی را از اول شروع کنند. حتی فکر کرد سراغ آن زن برود و به دست و پايش بیفتد. آخه متعلق به او بود و عاشقش بود؛ اما همینکه نگاهش به چشمان خاکستریِاش افتاد، دلش لرزيد و احساس درماندگی فروخفتهای درونش زنده شد. بعد هم فهميد گفتنش برايش سخت است. هفت سال بود که نتوانسته بود بر زبان بياورد، حالا که توی هفتش گیر کرده بود. بدون اين که بفهمد، چشمانش را بست و گفت: «چرت نگو، نباس فکر بد بخودت راه بدی و آینده خودتو خراب کنی. مگه همیشه آرزو نداشتی خارج زندگی کنی.»

«درسته، اونور آب اين مشکلات را ندارم.»

«پس خوشحال باش که زندگی تازهای را شروع میکنی.»

«درسته، تو هم بايس فکری برای زندگی خودت بکنی. لااقل برو سرکار سابقت؛ گرچه حقوق...»

«بتمرگ.»

با اینکه فهمید با او نیست، اما ساکت شد و هیچی نگفت. او هم سکوت کرد. مراجعه کنندگان بیشتری در رفت و آمد بودند. با اینکه پنجره بسته بود، اما صدای ماشین ها همراه همهمه آدمها توی سرش پيچید. دلش می خواست حرف بزند، اما احساس کرد چیزی به زبانش نمی آيد. غمی بزرگی راه گلويش را بند آورده بود. زندگی اش شروع نشده بود که تموم شد. یک سال و نيم اول زندگی به سختی و مشقت گذراند، بعد پنج سال دوری. انتظار و انجام کارهای یکنواخت. صبح بچه خواهرش را به مدرسه برساند. بعد برگردد ناهار درست کند و ظهر بچه را برگرداند خانه. بعدازظهر کاری نیمه وقت در مطب دکتر. شام را همانجا بخورد. تا باز آماده شود برای تکرار روزی دیگر. دلخوشی دیدار آخر هفته. اشک و بغض. سعی بکند جلوی گريه اش را بگيرد و بگويد دوستش دارد و هزار سال هم بگذرد منتظر می ماند؛ اما هیچی نگوید و بجای آن توضیح دهد توی هفته چکار کرده. از بچه خواهرش تعریف کند و اینکه خودش هم خیلی بچه دوست دارد. بعد به خانه بياید و شب را تا صبح تو خودش فرو برود، تا خواهرش وادارش کند به سینما بروند. دیدن فیلمی خانوادگی و گاه عاشقانه با پایان غم انگیز هر عصر جمعه. می خواهد سکوت را بشکند و بگويد آن پنج سال به اندازه اين چند وقت بهش سخت نگذشت، اما باز هيچی نمی گويد. انگار نمی تواند چیزی بگوید، تنها لبخند می زند. لبخندی که برایش تلخ است. می فهمد دیگر هم را نمی بینند. احساس تنهایی عمیق می کند. کاش این چند ماه با هم نبودند. کاش همچنان منتظر می ماند و با همان دیدار آخر هفته قناعت می کرد. احساس کرد نياز دارد با کسی درددل کند. بخصوص از اينجا که برود و غروب و وقتی که هوا تاريک بشود. مثه اون شب ها که تنهایی با خودش حرف می زد. اما حالا از تنهایی و سياهی وحشت داشت. می دانست حرف زدن با خواهرش بی فايده است. دلش نمی خواست فکر کند، اما مگر دست خودش بود. فهمید بايد منطقی فکر کند. مگر نه اينکه بخاطر شوهرش اينکار را کرده بود. اما همه اش حرف خواهرش را بياد می آورد که اگر مردک هم جای تو بود؛ همين کار را می کرد؟

کارمندی که مراجعان را صدا میزند، با دستش به آن ها اشاره کرد. بخود آمد. دو نفری رفتند تو اتاق. نفهميد چقدر گذشت که مراحل قانونی تمام شد. توی اين مدت چشمان‌ بي‌رمقش را‌ به‌ موزاييك‌هاي‌ كف‌ اتاق‌ دوخت كه‌ رنگ‌ تيره و خاكستري‌اش‌ دلش‌ را بدرد آورده بود. بعد برخاست دفتر را امضا کرد و همه چی به پایان رسید. شوهرش زودتر از او از اتاق بيرون رفت؛ بدون اين که بتواند با هم وداع کنند.


نظر خوانندگان: 2 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است