ساعت هفت مينی بوس کارخانه مرا با ديگر کارگران نزديک ايستگاه سراب پياده مي کند. برای چندمين بار دستم را روی جيبم مي گذارم. از لمس چيزهايی که تو جيبم است گرم می شوم. چنانکه سردی هوا را حس نمي کنم. حکم استخدامی رئيس حسابداری کارخانه به همراه يک چک بانک. گرچه اکنون فقط چند تا بليط اتوبوس دارم به همراه کمی پول خُرد، اما فردا مي توانم چک را نقد کنم.
می اندازم تو پياده رو تا خودم را به ميدان شهدا برسانم. ناخود آگاه قدم هايم را تند می کنم. سروصدای گوشخراش ماشينها و فرياد دست فروشان آزارم نمی دهد که خوشايند است، حتا نورهای نئون فروشگاهها که مانند ستاره ها چشمک می زنند، به وجدم می آورد. احساس می کنم می خواهم پرواز کنم، شايد هم مردم با ساختمان ها و خيابان ها هستد که از نظرم دور می شوند. از اولين کيوسک روزنامه فروشی روزنامه ای می خرم و دوباره راه می افتم
در ايستگاه اتوبوس گروهی مسافر مانند دسته ای زنبور در حال وزوز هستند. به آرامی به آنها نزديک می شوم. کارگری با ديدن قيافه پرسنده ام پيش می آيد و سرصحبت را باز می کند. از او می شنوم که آخرين اتوبوس آزاد شهر چند لحظه پيش حرکت کرده است. حالم گرفته می شود؛ نه پولی دارم تاکسی بگيرم، نه توان اينکه توی سرما آنهمه راه را پياده گز کنم. همان کارگر خيالم را راحت می کند. هنوز يک اتوبوس ديگر هست که به قاسم آباد مي رود. تصميم مي گيرم آنرا از دست ندهم، لااقل می توانم تا نزديکی خانه بروم. دوباره همان احساس شيرين به جانم می نشيند.
اتوبوسی قراضه و اسقاطی ميدان را دور می زند و نزديک می شود. مسافران گله وار يورش می برند. نمی خواهم شتاب کنم. چه باک صندلی خالی بهم نرسد. بگذار تمام راه را بايستم. امشب هر چقدر هم سخت بگذرد تحمل خواهم کرد، از فردا با تاکسی مي روم، شايد هم ماشينی دست و پا کردم.
برخلاف تصورم همان کارگر صندلی بغل دستی اش را برايم نگه می دارد. مي روم پهلوی او کنار پنجره می نشينم. اينبار بيشتر براندازش می کنم. دستانی زمخت و پت و پهن با چهره ای خشن و عبوس دارد؛ وسايلی هم دارد که تو گونی کرده و جلوی پاش گذاشته است. هنوز هم نمي خواهم باهاش صحبت کنم، روزنامه ای که خريده بودم بيرون می آوردم و سعی می کنم زير نور کم سوي لامپ های سقف اتوبوس تيترهای آنرا بخوانم. بيش از هرچيز سرمقاله روزنامه نظرم را جلب مي کند. مقاله ای تند و آتشين در باره وضعيت مشقت بار زندگی کارگران، آنهم در صفحه اول: «عجيبه!، چگونه نويسنده جرئت کرده چنين مقاله انتقادآميزی را بنويسد!»
با اينحال اين موضوع ديگر برايم کششی ندارد، اصلاً فايده اش چيه؟ زندگی در چنين دنيايی برايم مرده است. حالا بايد از شرايط تازه به هيجان بيايم. روزنامه را تا مي کنم و توی جيبم مي گذارم. اتوبوس مملو از مسافر شده است. همه خاموش و بی صدا تو خودشان فرو رفته اند. همه جايشان تنگ است. همه اندوهگين هستند. همه سرگردان هستند. همه خسته هستند. همه تسليم هستند. تک توکی هم که می خواهند ثابت کنند هنوز مي توانند حرف بزنند، صدايشان پس از اينکه از دهانشان بيرون می آيد در هّرهّر موتور قاطی می شود و همهمه ای گنگ و نامفهوم بگوش مي رسيد.
اتوبوس پت پت کنان و زوزه کشان راه می افتد، تا مسافران گريزان را از ميان خيابانهای تيره و محوی که با نوری کدر روشن شده است، بسوی مقصد همه روزه اش ببرد. چه خوب شد که عاقلی کردم و پيشنهاد ممد را قبول کردم. اگر لجبازی کرده بودم، يکی مثه اينا بودم.
«دروازه قوچان ...»
يکباره ياد سوغاتی شاد افتادم. بُه که چه سکر آور است. سالها بود که نتوانسته بودم آنرا تجربه کنم، تا اينکه دو هفته پيش رفتم به جشن ممد رفتم. ميهمانی تو باغی بيرون شهر بود، ميز و صندلی ها را وسط باغ چيده بودند، همه جا غرق نور بود. پيشاپيش آنها ميز بزرگی بود که رويش همه گونه خوردنی و نوشيدنی ديده مي شد. تا توانستم نوشيدم، چنان زياده روی کردم که ماندم چگونه برگردم. ممد همه چيز را فهميد، دستم را گرفت و سوار ماشينش کرد. تو راه زمزمه ها تو گوشم خواند. از آينده ام، اينکه تا کی می خواهم بيکار باشم، تا کی با فقر و نداری بسازم. آنوقت از صاحب کارخانه گفت، چه انسان نيکی است. با وجوديکه توی عمرم مانند آنشب از زندگی لذت نبرده بودم نپذيرفتم. نسبت به پيشنهادش احساس خوبی نداشتم. اما دست بردار نبود؛ هر چند روز يکبار زنگ زد، بارها تو گوشم خواند تا ديشب تسليم شدم. اتوبوس ايستاد، با باز شدن در هوای تازه و خنک سريد تو. هوای خنک کمی حالم را جا آورد و دچار خلسه شدم. چند نفری پياده شدند، اما چند برابر آن سوار می شوند.
اما ديگر چه اهميتی دارد؟ آيا بايد تا آخر عمر خودم را با اين افکار عذاب دهم؟ چرا نتوانم مانند ديگران زندگی کنم؟ بهتر است همه چيز را فراموش کنم. کجا هستم؟ ايستگاه بعدی ميدان بار است، بيشتر مسافران پياده مي شوند، شايد بعد از آن تندتر برود. مهم اينست که سرنوشتم از امروز رقم خورده است و آدم ديگه ای شده ام. چه ديوانه بودم. کدام يکيشان قدرم را دانستند. همين که بغل دستم نشسته! او کيه؟ پرولتاريا! من که بودم؟ چريک. هوادار اونا! عاشق زحمتکشان. مرده شورش را ببرد، به درُک، اما خب ديگه، از اين به بعد چريکی وجود نداره.»
ـ «اداره کار... اداره کاراش پياده بشن.»
باز دستم را مي گذارم روی جيبم، وجود پول را از روی لباس حس ميکنم. راستی چقدر سخت بهم گذشت، چه سالها که با آرمانهای زندگی کردم که دست و بالم را بسته بود، چه کارهايی که نکردم. مثل آن روزی که تو خانه تيمی برنامه ريزی کرديم تو يکی از کارخانه ها اعتصاب راه بيندازيم. اما صاحب کارخانه اعتصابيون را سرکوب و چندتايی را لت و پار کرد. بابای ممد يکی از اونا بود. قرار شد کار او را بسازيم. قرعه به نام من افتاد. ممد هم داوطلب شد. يوزی دست من بود و ممد با موتور بيرون انتظار کشيد. جوراب سياهی سرم کشيدم و رفتم تو دفتر کارخانه. بدنم از التهاب مي سوخت. قبضه سرد اسلحه دستم را خنک کرده بود. پيش از آنکه نگهبان جلويم بيايد با ته اسلحه به سرش کوبيدم بعد خودم را انداختم تو و لوله اسلحه را بسوي کارخانه دار گرفتم. پيش از آنکه شليک کنم مردنش را حس کردم، کمی درنگ کردم، اما نمي دانم چی شد که اسلحه را بالا بردم و همه خشاب را روی شيشه های در و پنجره خالی کردم. با اينکه همه چيز به سرعت گذشت اما کارخانه دار فهميد، نگاهی از حق شناسی بهم انداخت، از هول نتوانستم قيافه اش را بخاطر بسپارم. تند زدم بيرون و پريدم رو موتور روشن؛ ممد گاز را گرفت و مثل برق از ميان ماشين ها فرار کرديم. عجب تجربه ای بود، چه گران تمام شد. راستی زندگی چه لذتی دارد، مرگ است که وحشتناک است. چه خوب شد کارخانه دار کشته نشد. اما قيافه اش چه شکلی بود؟ قامتش به يادم مانده، اما چهره اش نه، چنان دستپاچه و منگ بودم که نتوانستم چهره اش را در ذهنم ضبط کنم. فقط چيزهايی مبهم و گنگ برايم ماند.
«بند جيم... بندجيم جانمونی؟» آه، از اين واژه بيزارم، چقدر سين جين شدم؛ چقدر کتک خوردم، چقدر شکنجه شدم. بارها مرگ را آرزو کردم، اما توانستم همه چی را تحمل کنم، استقامتم باور نکردنی بود. مجبور شدند دست از سرم بردارند. اما شبی ديرهنگام آمدند سراغم، از سلول آوردنم بيرون. روی سرم کيسه ای کشيده بودند تا چيزی نبينم. بيرون خنک بود. بادی که يکريز کم و زياد مي شد مي وزيد، نه جايی را می ديدم و نه صدايی می شنيدم. فقط باد خنک بود و تاريکی. فهميدم پايان خط است. نخواستم خودم را ببازم. بيش از هزار بار آن لحظه را پيش بينی کرده بودم. سينه ام را صاف کردم و با همه وجود هوا را تو سينه فرو دادم. هوای خنک و تازه از ميان پارچه گذشت و با بوی زُهم چرک آلود آن درهم آميخت و سرم را بدوران انداخت. کاش مي توانستم کيسه سياه را بردارم، تا آسمان را ببينم، ستاره ها را و شايد ماه را. در تخيلم تصور کردم آسمان يه جنگل ستاره دارد. اما فقط تاريکی بود و سکوت. نه، باد هم بود. باد خنک با زوزه رمزآلود؛ ديگر هيچی. بنظرم رسيد دنيا مرده است. بدون سرو صدا و به آرامی همراه آنها رفتم. در فاصله ای که برايم طولانی گذشت؛ وادارم کردند کنار ديوار بايستم. همانجا بود که زندگی پيش چشمانم زنده شد. ديگر ديدگانم تاريک نبودند. همه چيز و همه کس را مي ديدم. خانواده، دوستام و مردم. اما بيش از همه خودم را، گذشته ام را و صداهايي که در گوشم داد می زد: «مي خواهی خودت را بکشتن بدهی؟ قهرمان شوی يا شهيد! آرمانی است اما به همان اندازه بچگانه و غير ضروری. شايد هم احمقانه؟»
احساس کردم هيبت هولناک مرگ روی وجودم سنگينی مي کند. زانوهايم تاب مقاومت نداشتند، بسختی خودم را سرپا نگه داشتم. آنجا بود که پرسشهايی کلافه ام کرد: براستی چرا زندانی شده ام؟چرا مي خواستم کشته شوم؟ چرا مردم مرا نمي خواستند؟ چرا فراموشم کرده بودند ؟ چرا... چرا ؟ نه می توانستم بفهمم و نه حتی حدس بزنم. اما حس کردم قاب آرمانم ترک برداشت. گرچه پيش از آن درز کرده بود، همان روزی که روی کارخانه دار شليک کردم، اما حالا داشت می شکست، صدای شکستن آن را می شنيدم. صداهايی که پرسش بود؟ نمي دانستم! پاسخ بود؟ نمي دانستم! توصيه بود؟ نمي دانستم! پند و اندرز و پشيمانی وترس؟! نمي دانستم. هيچی نمي دانستم. تنها صداها را می شنيدم. صداهايی که از عميق ترين و تحتانی ترين لايه های ذهنم پرتاب می شدند و با گذر از سوراخ های ردای سرخم و شکاف های شکسته قاب آرمانم، به جان و روانم می نشستند: «همينکه با خلوص نيت تا اينجا آمده ای امتحانت را پس داده ای. هرکس توانی دارد، تو سهم خودت را انجام داده ای. تلاشت را کرده ای. ديِنِت را ادا کرده ای. اصرار بيش از اين بی معناست. پافشاری بيش از اين کله شقی است. فقط خود را نابود خواهی کرد.»
اگر چندسال پيش بود، لحظه شماری مي کردم زودتر جانم را نثار آرمانم کنم. حتا اگر چند ماه پيش بود، باز هم شانس فکر کردن به روان خسته ام نمي دادم. اما در آن لحظه احساس کردم ردای سرخم قاچ قاچ شده اند. تَرک های قاب آرمانم بزرگ شده اند، آنقدر که فقط به يک تلنگر نياز دارد؛ تا فرو بريزد. تا مثل بخار در هوا محو شود. مي دانستم زمان کمی پيش رو دارم، کمتر از آنچه که فکرش را بکنم. نبايد بيش از اين معطل کنم. وگرنه در تيرگی مرگ گم خواهم شد. همراه آرمانم فراموش خواهم شد. صبر نکردم، چشمان بی رمقم را از گذشته فرود آوردم تا به جستجوی فردا بپردازدم، نفسم را در سينه حبس کردم و خودم را رها کرد.
ـ «ساختمانهای مرتفع... مرتفع، نبود ؟»
ـ «چرا... پياده مي شيم!.»
از فکر بازگشت به زندگی بدنم گرم شد. ديگر خنکی باد آزار دهنده نبود. احساس کردم باد انديشه های ناپاک را کند و با خودش برد. چنان خود را آزاد و رها ديدم که با وجود سنگينی سايه هراسناک مرگ روی سرم، ديگر نگران نبودم. فقط احساس رهايی و رضايت خاطر و ديگر هيچ.
اوايل از زنده بودن احساس سرور و شادی مي کردم، اما مدتی که گذشت آن احساس رنگ باخت و جای آن را آزردگی، رها شدگی و پوچی گنگی گرفت، آنقدر که بارها آرزو کردم کاش از مرگ استقبال کرده بودم.
همچنانکه به از شيشه خيابان را نگاه می کنم، چشمم به ماشين بنز مدل بالايی می افتد. ناگهان منشی کارخانه را ديدم که بغل دست راننده و گرم گفتگو با او بود. شاد و شنگول، مانند صبح که رفتم پيش ممد. کم سن و سال نيست، اما حرکاتش و لحن صداش کودکانه است. انگار مقيد به هيچی نيست. زيبا و طناز، تره ای از موهاي مش شده اش از زير روسری بيرون آمده بود، بدون اينکه آنرا پنهان کند با لبانی گوشتی و سرخش بهم خيره شد.
ـ «با ممد کار دارم.»
ـ «آقای مهندس؟»
خنده ام گرفت. با خودم گفتم، ممد که دانشگاه نرفته. حتی ديپلم نداره.! اما هيچی نگفتم. همينکه رفتم تو، مهندس صدايش زدم. آنرا جدی گرفت، بعد هم گفت ديگه نبايد بهش بگويم ممد، بخصوص پيش منشی؛ وگرنه روش حساب نمي کنند.
منشی تو اون ماشين گرانقيمت چکار مي کند؟ اصلا راننده کيه؟ مگه ممد نگفت مجرد است؟ خوب به من چه! اما چقدر قيافه راننده برايم آشناست؟ چيزهاي گم شده ای تو ذهنم پيدا می شود. چيزهای مبهم و گنگ! نمي دانم چی! اما مرا به گذشته پيوند مي دهد. چشمانم را می بندم و بخودم فشار می آوردم. بيفايده است. چيزهايی تو مغزم وول مي خورد، اما شکل نمي گيرند. تکه تکه تصاوير آشنايی تو ذهنم نقش مي بندد، اما نمي توانم چيزی بفهمم، مثل ظرف چينی پرنقش و نگاری که از بلندی بيفتد و تکه تکه شود، بعد نتوانی آنها را دوباره بهم بچسبانی.
نمی دانم چقدر گذشت که ناگه جرقه ای خفيف تو مغزم زده شد، جرقه ای که نور کم سويش گوشه ای از افکار تاريک ذهنم را روشن کرد. بی شک خودش است. هنوز تو بند بودم که شنيدم ممد را آزاد کرده اند. اول اعتصاب را شکست، بعد شد مدير کارخانه. از فهميدن اين موضوع احساس غريبی بهم دست می دهد. بار ديگر نگاهی به بيرون می اندازم، اما ماشين بنز گازش را گرفت و از اتوبوس جلو زد. به همان سرعتی که ممد پيشرفت کرد. بيخود نبود که با صدای دورگه ای گفت: «آقا خودشان سفارشت را کرده.»
ـ «آقا؟»
خنديد :«خودتو به اون راه نزن!»
آنوقت مرا برد تا کارخانه را نشان دهد و با کارمندان وسرکارگران آشنا کند. کارگران را لايق معرفی نمي دانست. خواستم اعتراض کنم، ممد... مگه ما نبوديم که با شنيدن اسم پرولتاريا رگ گردنمان باد مي کرد. اما هيچی نگفتم. بعد مرا برد و دفتر کارم را نشان داد. بعدازظهر بود که دوباره آمد تو اتاقم. لبخند پت و پهنش را تو صورتم ول داد و گفت کار دارد و بايد برود شهر؛ وگرنه با ماشين خودش مرا مي رساند. بعد يک چک درشت تپاند تو جيبم و گفت: «شايد لازمت بشه.»
تا خواستم اعتراض کنم، ادامه داد: «نترس اولين حقوقتو که گرفتی پسش بده»
ـ «شهرجديد... شهرجديد نبود؟»
کسی جواب نداد، اتوبوس راه افتاد. صدای مسافری را شنيدم: «بابا اينجا شهر جديده، همشون ماشين دارن؛ کی با اتوبوس مياد.»
يگی ديگه گفت: «شهر جديد چيه، بگو اسرائيل شهر!»
شهر جديد يا اسرائيل شهر! هيچکدامش به من مربوط نيست. سرمايه داران و زحمتکشان هميشه بوده اند بعد از اين هم خواهند بود. چيزی که مهم است چند ايستگاه ديگر نزديک پل استقلال پياده شوم، از آنجا پياده به خانه بروم و موفقيتم را جشن بگيرم. اما نمی توانستم راننده ماشين بنز را فراموش کنم. او هم مرا ول نمي کرد، يکريز می آمد و زل مي زد تو چشمهايم. يک باره زير دلم خالی شد. گويی از بلندی سقوط کرده ام. چنان سست شدم که دستم از روی جيبم شل شد و روی پاهايم افتاد. نااميدانه سرم را به شيشه تکيه دادم. بعد هم افکار عذاب آور و ياس آور انديشه ام را پريشان کرد. کمی که گذشت فهميدم ميان عذاب کنار گذاشتن آرمانم و وسوسه زندگی تازه گرفتار شده ام و مفری برای رهايی ندارم. با اينکه هنوز شيفته زندگی تازه بودم، اما آن احساس ملنگ و شيرين تا حد زيادی رنگ باخته بود. بدتر از آن هرچه می گذشت بيشتر آزرده خاطر می شدم.
همچنان که با خودم کلنجار می رفتم، احساس کردم مسافران با خشم بهم خيره شده اند. حتی خيال می کنم کارگر بغل دستی ام با تنفر بهم نگاه مي کند. گونه هايم از داغی مي سوزنند. صورتم را به شيشه مي چسبانم. چشمم به تصويرم که محو و کدر در شيشه منعکس شده است می افتد. تصويرم با تکان های اتوبوس عقب و جلو مي رود و بزرگ و کوچک می شود. آيا اين چهره من است؟ همان که روزی روزگاری عاشق زحمتکشان بود، همان که از سرمايه داران بيزار بود، همان که حاضر بود خودش را برايشان فدا کند. نه... نه؛ اين چهره من نيست، فقط شبيه من است. انگار کسی ماسکی زده تا مرا فريب دهد. درسته اين چهره يک نيرنگباز است؛ چهره يک حسابگر. هر چين و چروکش، هر شيارش بوی فريب و دروغ مي دهد. از شدت خشم می خواهم با سر بزنم تو شيشه و آن چهره دلقک را نابود کنم. عرق سردی به بدنم می نشيند، تنم مورمور می شود. با درماندگی مشتانم را گره می کنم و مي غرم: «خدای من؛ چکار بايد مي کردم؟ بايد تا آخر عمر با بيچارگی زندگی کنم؟ يا تو زندان نابود می شدم؟ اصلا چرا گذاشتی به اين راه کشيده شوم؟ مگر من عاشقت نبودم؟ مگر عاشق زحمتکشان نبودم؟ مگر...» از صدای راننده بخود می آيم.
ـ «پل ...! پل استقلال، جا نمونی؟»
با سختی بلند می شوم. از اتوبوس پياده می شوم و می روم تو پياده رو. هوا سردتر شده است. اما سرما را حس نمي کنم. بدجوری احساس درماندگی می کنم. پاهايم کشش رفتن ندارند. هرطور است خودم را روی پل می رسانم؛ آنجا می ايستم تا در باره خودم به داوری بپردازم. بار ديگر گذشته ام جلوی چشمم مجسم می شود. جوانی ام، آرمان هام، همنوايی ام با محرومان، تنفرم از ستمگران و همه اندوه و نگرانی و غصه هايم دوباره زنده می شوند. بدتر از همه اينکه اکنون به کجا رسيده ام!؟ مي دانم تنها يک شبانه روز، فقط ظرف بيست و چهار ساعت چنين سقوط کردم. حتی روزی که تن به اعتراف دادم، چنين احساس درماندگی نکرده بودم. اما حالا يک باره چکار کردم، با يک تلفن کذايی خودم را فروختم. چه کم بهاء هم فروختم. شدم وسيله دست کسانی که تا ديروز آنها را دشمن مي شمردم؛ تا مانند بازيچه ای به هرسويی پرتابم کنند؛ مانند اسباب بازی هر زمان در خدمت يکی باشم تا زمانی که عمرم بسر رسد.
نگاهی به زير پايم می اندازم. ماشينهاي بزرگ با سرعت زياد از جاده مي گذرند، صدای کر کننده آنها گيجم می کند. با سرعت زياد نزديک و با همان سرعت دور مي شوند. تصميم مي گيرم خودم را با سر از روی پل وسط جاده پرت کنم. با خود می گويم، بگذار صدای ترکيدن جمجمه ام را همه بشنوند. بگذار بدنم له و لورده شود. بگذار ماشين های بارکش با لاستيک های قول پيکر از روی لش مردارم رد شوند. بگذار تکه های له شده جسدم دور چرخهای کاميون يا تريلی بارکشی بپيچد. بگذار ذره های کوچک مغزم، قلبم، دل و روده ام به اسفالت سرد جاده بچسبد و ماشين ها ديگر اثری ازش باقی نگذارند. اين همان پاداشی است که مستحق آن هستم. اما شهامتش را ندارم، توان هيچکاری ندارم، تنها می توانم بگريم و اشک بريزم. بعد هم دچار تهوع و سرگيجه می شوم. سرم را خم می کنم و با چشمان بی رمق بالا می آورم. صدايي می شنوم: «خودکشی بيفايده است! حتی اگر خودت را به هزاران تکه کنی، همانطور که تسليم مرگ شدن در گذشته بيهوده بود. شايد بتوانی رنج بکشی، آنقدر که پاک شوی، آنقدر که پالوده شوی و خودت را برای زندگی تازه آماده کنی.»
احساس می کنم کسی تکانم می دهد، برمی گردم پيرمرد کارگر تو اتوبوس را می بينم که با لبخندی صميمی دستم را گرفته است و می گويد: «کمک لازم ندارين ؟»
از ديدن او يکه مي خورم، گويی ماموری است که در لحظه جرم مي خواهد دستگيرم کند. دستم را می کشم و بتندی می گويم: «نه، فقط کمی حالم بد بود و بالا آوردم.»
اما چرا بايد به او توضيح بدهم. رويم را برمی گردانم، پل را و جاده با ماشين هاش را رها می کنم و می روم. با نااميدی و آهستگی چند گامی دور می شوم. خودم را بيچاره و ناتوان می بينم، بدتر از آن حس می کنم تنها شده ام. سال ها پيش هم چنين حالی بهم دست داده بود، اما همينکه به خدا رو آوردم، از نيروی شگرفی سرشار شدم و توانستم سختی ها را تحمل کنم. پس چرا حالا خودش را از من دور کرده است؟! اما نه!.. او خودش را به من نشان می داد، اين من بودم که او را نمی ديدم. به تندی برمی گردم. پشت سرم را نگاه می کنم. اما آن کارگر رفته بود، با اينحال همه چيز برايم با معنی می شود. پس او نزديکم است. جايی خوانده بودم خداوند هميشه نزديک مردم است، نزديکتر از شاهرگ گردن آنها. چندبار نفس عميق می کشم، سعی می کنم همه چی را از اول شروع کنم.
احساس می کنم نسيم خنك کمی از رنج و درد تلخكامي ام را دور می کند. بعد هم که از پل می گذرم و بسوی آزادشهر نزديک می شوم، از اعماق وجودم اشتياق زندگی با مردم محروم وتباه شده برايم زنده می شود، همان احساسی که سالها پيش با آن زندگی کرده بودم. با اينکه آهسته مي رفتم و می دانستم به اين زودی به خانه نمي رسم. اما با صدای بلند گفتم: «چه باک بالاخره شب تيره به پايان می رسد و سپيده خواهد زد.»
بازگشت به فهرست مطالب