صفحه اصلی   | تماس   |   RSS




سایت های جانبی












رنگ ها در یادمان ها و خاطرات من با طاهر احمد زاده ـ بخش اول

در بزنگاه سرنوشت ساز تاریخی، اردوی رنگ ها در تلاطمی سرنوشت ساز؛ مقابل یکدیگر جبهه آرایی کرده اند. مام ايرانشهر مانند شيری ژیان، اما آرام و استوار به این اردوی چهارگانه چشم دوخته است.


«سفيد»ها، با تاجی بزرگ و با شکوه؛ با این که از تخت به زیر کشیده شده اند، همچنان که دستشان توی جیب آقای شان است؛ برای دیگران بخصوص زردها، خط و نشان می کشند. اما «زرد»ها؛ مانند خورشید تابان سربلند و رشید؛ بدون این که به تهدیدات سفیدها؛ بهایی بدهند؛ به پیروزی شان می نازند. در كنار آنها؛ «سبزها»ی خواب آلود و بی خیال چمباتمه زده اند. مانند پدری پیر و فرتوت که بوی کهنگی و نا؛ همراه با پوسیدگی به اطراف می پراکند، به زهد و الوهيت خود مي‌بالند و بیشتر دلشان به ظهور منجی موعودشان خوش است. «سرخ»ها نیز مانند ستارگان آتشین می درخشند و شعار قربانی دادن و ـ البته گرفتن قربانی ـ در پناه دیکتاتوری پابرهنگان؛ نوید دنیایی می دهند که چندان آشنا نیست.


چنین است که جبهه چهارگانه رنگ ها، تنها با باورهای شان دلخوش و سرمست هستند. آرزوهایی رويايی و آمالی آرمانی؛ که بهره ای جز نفاق، پراکندگی، دشمنی و در نهایت جنگ با یکدیگر در پی ندارد.


شیر ژیان که اکنون به گربه ای می ماند. گرچه ظاهرش آرام است. اما درونش غوغایی برپا است. سینه ای دارد با میلیون ها قلب. قلوبی که گرم و تپنده می تپند. اما این مام سخت نگران و بیمناک است. نگران فرزندانش است. با این که به نیکی فرزندانش را می شناسد. نه با عشق و مهر آنها بیگانه است و نه با جهل و نادانی شان ناآشنا. حتا سودجویی و افزون خواهی شان را می شناسد. همان ها که گوشت تنش را پاره می کنند، تا دمی نیاز شهوانی شان را فرو نشانند. اما اینک شرایط گونه دیگری است. وقتي می بیند «سفید»ها از گریزگاه و پناهگاه های خود دست به دامان بیگانگان دراز کرده اند. وقتي می بیند «سرخ»ها براي انقلاب فرياد مي‌زنند و پرچم ها را برای بیگانگان به اهتزار در می آورند. وقتی می بیند «زرد»ها دست گدایی به سوی هر آشنا و بیگانه ای دراز کرده اند. وقتی می بیند؛ «سبز»ها کلاه مشکی بیگانگان را بر سر گذاشته و روشنایی را فوت می کنند؛ تا تاریکی را پاس بدارند. ديگر نمی تواند تاب بیاورد.


تصمیم می گیرد فریاد بزند. از بیگانگان بیم شان دهد. از پراکندگی و چنددستگی برحذرشان دارد. از ... پس دهانش را باز می کند. اما صدایی نمی شود. نه غرشی و نه آوایی. تنها ناله ای خفیف که خودش نیز به دشواری آن را می شنود. اما همین ناله خفیف مانند ذرات رنگین در هوا پخش می شوند. «سفید»، «سرخ»، «سبز»، «زرد» درهم مي‌آميزند. به بالا می روند. گرد قله دماوند رنگین کمانی را درست می کنند. اکنون شیر نگران کمی آرام شده است. دلخوش است شاید روزی فرزندانش رنگین کمان را ببینند.


***


بافت سیاسی جامعه ایران ـ بويژه طی یک قرن اخیر ـ از چهار جبهه جداگانه و تا حدی مستقل تشکیل شده است. به عبارتی اگر مدعی شوم؛ هیچ گرایش سیاسی نیست که توی یکی از این چهار جبهه نگنجد!؛ چندان بیراه نگفته ام.


[سلطنت طلبان ـ ملیون ـ چپ ها ـ مذهبی ها] این که بخواهیم مختصات ويژه ای برای هر کدام قائل شوم؛ مانند این که سلطنت طلبان را «لیبرال» یا چپ ها را به لائیک و مذهبی و یا حتا ملیون را با صفت ملی ـ مذهبی متمایز کنم؛ موضوع تأسف باری است؛ که نشانه حکایت تلخ جامعه است. [راستی این اصطلاح ملی ـ مذهبی؛ چه نامگذاری نامربوطی است.]


***


نماد ـ جدا از مضامین کلی و جهانی خود ـ در هر فرهنگ و جامعه ای؛ ـ و بالطبع در هر زمانی ـ مفاهیم و تعابیر خاص و منحصر بفردی را بازگو و القا می کند. به طور نمونه رنگ «سبز» گرچه در یک تعریف کلی؛ نشانه سبزی و حیات است. اما در جامعه مذهبی ایران رنگ «سبز» صرفا بار دينی ـ مذهبی دارد.


این که هر جریانی با چه انگیزه ای نمادی را انتخاب می کند؛ خود موضوع مستقلی است. مانند این که سلطنت طلبان با شعار انقلاب! سفید؛ سعی کردند خود را صلح طلب نشان دهند. یا ملیون ایرانی؛ بخاطر انقلاب مشروطیت؛ نقش شیر و خورشید را برگزیدند. خُب چپ ها که پیرو و تابع رفقای جهانی خود بودند؛ خواه ناخواه بایستی «سرخ» باشند.


اما چه این نمادها بیان کننده خصوصیات آن پدیده باشد؛ چه صرفن یک علامت مشخصه، ما زمانی می توانیم از نماد صحبت کنیم که با یک پدیده مستقل سروکار داشته باشیم. به عبارتی یک پدیده ناهمگون و التقاطی را نمی توان با نماد شناساند.


***


من سه مرتبه با «طاهر احمدزاده» برخورد داشتم. بار اول زمانی که در دولت موقت «بازرگان» استاندار خراسان بود. بعد کتابفروشی های مشهد می خواستند نزد او بروند؛ برای کارهای اتحادیه و ...


من جوان ترین کتابفروش بودم. ـ با 20 سال سن ـ با این وجود؛ علاوه بر این که همراه این گروه بودم؛ که به عنوان یکی اصلی برگزیده شدم.


ابتدا قرار شد به استانداری برویم. بعد برنامه تغییر کرد و همگی رفتیم سازمان شیر و خورشید، ـ جایی که اکنون هلال احمر است.


آنجا شاید سه ساعتی منتظر شدیم. بعد آقای احمدزاده آمد. با دوچرخه آمد. درسته با دوچرخه. آخر او از شاخص ترین مبارزان ملی ـ مذهبی! بود. پدر دو تن از بنیانگذاران یکی از شاخه های چریک های فدایی خلق و ... پس حالا که شده استاندار؛ لزومی ندارد که ماشین سوار شود؛ آنهم اتوموبیل مدرن و ضد گلوله. پس عدم تجمل گرایی و مردمی بودن و ...


آن جلسه نه برای کتابفروش ها نتیجه ای در بر داشت و نه من در اولین برخوردی که از نزدیک با این مبارز خلق داشتم؛ احساس غرور کردم.


***


کودتا 28 مرداد جدا از سرکوب مبارزان؛ سلطنت را برگرداند و بدتر از آن استبداد را دوباره در جامعه برقرار کرد. نیز باعث بوجود آمدن یک بحران روانی تلخ میان اقشار آگاه ـ اعم از سیاستمداران؛ مبارزان و روشنفکران و ... شد.


در جوامع پیشرفته دیگر؛ ـ یا حتا در جامعه ایرانی پیش از کودتای ـ اگر اتحاد یا ائتلافی است، تاکتیکی است. توافقی است مشخص و معین. بدون این که بنیادهای آن تشکیلات دچار التقاط شود. اما متأسفانه جامعه ایران؛ آرام آرام بسوی نوعی ترکیب نامأنوس، ناهماهنگ، نامتجانس و ... شد که نه این بود و نه آن. بالطبع فرزند این آمیزش؛ موجودی ابتر و اخته بود. مانند قاطر که از آمیزش خر و اسب بوجود بیاید. [نکته جالب در این آمیزش باز هم خر فاعل است و اسب مفعول]


***


کسانی که کمترین آشنایی با نقاشی و رنگ داشته باشند می دانند؛ رنگ های اصلی سه تا هستند. زرد، آبی و سرخ ـ اگر سفید را هم جز آنها بشمار بیاوریم ـ می شود، چهارتا. از ترکیب این رنگها مجموعه ای از رنگ های زیبا و شگرف بوجود می آید. اما همیشه این گونه نیست. چونکه ترکیب و تلفیق ناشیانه؛ نتیجه منفی دارد، تا جایی که بعضی از نقاشان با اینکار دنیایی برزخی خلق می کنند.


من معتقدم در زندگی و جامعه نیز چنین است. تا جایی که زندگی در جهنم بسی سزاوارتر است از زندگی در برزخ.


***


سال 1359؛ مقارن با انتخابات مجلس؛ «طاهر احمدزاده، منصور بازرگان، پوران بازرگان، دکتر س» چهار نفری بودند که از سوی سازمان مجاهدین خلق؛ برای مجلس نامزد شدند.


نحوه نظارت و برگزاری انتخابات با فرمانداری بود. ضمن این که از هر ستاد انتخاباتی؛ کسانی کمک می کردند.


صندوقی سیار که توسط خودروی تویوتا حمل می شد؛ و وظیفه داشت در جاهای شلوغ شهر حرکت کند و به مردمی که می خواستند رای بدهند؛ کمک کند. مسئولیت یکی از این صندوق ها با کارمندی از فرمانداری و من گذاشته شد. البته همراه دو نفر مأمور کمیته، دو نفر حزب اللهی! و یک نفر از ستاد مجاهدین خلق.


پس از 29 سال هنوز چند موضوع بخوبی در خاطرم مانده است. نخست این که تابستان بود؛ ـ حالا نمی دانم توی کدام ماه بودیم.ـ بعد ماه رمضان بود. همه چی را قهوه ای می دیدم و بعد از اذان صبح؛ خودم را به محل فرمانداری رساندم. ـ یا یک اداره دیگری که مطمئن نیستم؛ اما شک ندارم واقع در خیابان ارگ؛ همجوار باغ ملی بود.


حالا این بار دوم بود که با طاهر احمدزاده روبرو می شدم و از سخنان او مشعوف می شدیم. اما برایم عجیب بود؛ تحلیل او از مسائل چگونه بود!. مرتب از دولت ملی مصدق می گفت؛ بعد مجاهدین خلق! مشی مسلحانه. فرزندان چریک فدایی خلق. و ...


همین اینها برایم مسئله بود و دلم می خواست روزی بتوانم با این مبارز سالخورده و باتجربه از نزدیک صبحت کنم؛ تا این که ...


ادامه دارد...


نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است